سيد محمد باقر برقعى

321

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

نه مرا ز بند تو مخلصى ، نه مرا ز درد تو چاره‌اى * چه شود كه افكنى از كرم ، به من نزار نظاره‌اى به فضاى عالم مطلقم كنى از جهان مقيّدا * نه همين ز كثرت انس و جان بدر تو شورش و غلغله كه ز ازدحام كروبيان همه‌شب بكوى تو ولوله * ز جلال خويش فكنده‌اى به جبال افئده زلزله به كمند و سلسله بسته‌اى دل خلق سلسله سلسله * چو به گرد چهره گشوده‌اى گره‌ها به جعد مجعّدا ز نسيم فيض كريم تو ، دم عيسى آمده جانفزا * به كف كليم تو ز قدرتت دگر آن عصا شده اژدها به تو يونس آمده ملتجى كه ز بطن حوت شده رها * به تو يوسف آمده مرتجى كه خلاص گشته ز ابتلا ز توجّه تو خليل را شده نار بَرد مبرَّدا * تو بدين جمال هر زمان كه ز رخ نقاب گشوده‌اى به تكلّمى ز تبسّمى دل ممكنات ربوده‌اى * نه توراست نوبت اوّلين كه به خلق جلوه نموده‌اى مه من مقلّب و دلربا تو هميشه هستى و بوده‌اى * شده عشق و جذبه قلوب را ز شمايل تو مولّدا همه اين مذاهب مختلف چه ز مقتدا چه ز مقتدى * نه محقق آن شده مهتدى نه مسلّم اين شده مهتدى همه غافل از حق و مشتغل به مريد بند و مقلّدى * من و عشق روى تو كاين بود صفت جميل موحّدى ز شئون خلق مجرّدم ، نه مقلّدم نه مقلّدا * ز گناه خويش اگرچه من همه غرق بحر خجالتم ز ره فؤاد نموده‌اى تو به عفو خويش دلالتم * تو مليك ملك هدايتى برهان ز قيد ضلالتم به صراط علم و ره عمل ، بكش از طريق جهالتم * مگذار در سر كفر و دين كه شوم ز جهل مردّدا من اگر ز قيد گناه خود ، به جهاد نفس نرسته‌ام * باميد عفو شما بود همه بسته قلب شكسته‌ام ز گناه خود شده منفعل ، بدر اميد نشسته‌ام * عملم ثناست بر آل تو ، خود ازين عمل به تو بسته‌ام نبرد « فؤاد » تو از دل بود ار قبول و اگر ردا يا على مسمّط مخمّس نه مراست قدرت آنكه دم زنم از جلال تو يا على * نه مرا زبان كه بيان كنم صفت كمال تو يا على